اين ديوانگيست ...
که از همه گلهاي رُز تنها بخاطر اينکه
خار يکي از آنها در دستمان فرو رفته است متنفر باشيم...
که همه روياهاي خود را تنها بخاطر اينکه
يکي از آنها به حقيقت نپيوسته است رها کنيم...
اين ديوانگيست ...
که اميد خود را به همه چيز از دست بدهيم بخاطر اينکه در زندگي با شکست مواجه شده ايم ...
که از تلاش و کوشش دست بکشيم بخاطر اينکه يکي از کارهايمان بي نتيجه مانده است...
اين ديوانگيست ...
که همه دستهايي را که براي دوستي بسوي ما دراز مي شوند بخاطر اينکه يکي از دوستانمان رابطه مان را زير پا گذاشته است رد کنيم ...
که هيچ عشقي را باور نکنيم بخاطر اينکه
در يکي از آنها به ما خيانت شده است...
اين ديوانگيست ...
که همه شانس ها را لگدمال کنيم بخاطر اينکه
در يکي از تلاشهايمان ناکام مانده ايم...
به اميد اينکه در مسير خود هرگز
دچار اين ديوانگي ها نشويم...
و به ياد داشته باشيم که هميشه...
شانس هاي ديگري هم هستند
دوستي هاي ديگري هم هستند
عشق هاي ديگري هم هستند
نيروهاي ديگري هم هستند
تنها بايد قوي و پُر استقامت باشيم
و همه روزه در انتظار روزي بهتر و شادتر از روزهاي پيش باشيم...
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم دی 1388ساعت 10:10  توسط مسعود
|
از تو تا نفسهات فاصله ی زیادی نیست
از تو تا من ولی خیلی فاصله بود
پس چرا بهم میگفتی: سلام نفس! ؟
...من رفتم
... توام رفتی
... هم تو زنده ای
... هم من
! دیدی
... نه من نفس تو بودم
... نه تو نفس من
! ! ! ! دیدی گول خوردیم
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم دی 1388ساعت 10:7  توسط مسعود
|
در دنيايي زندگي مي کنيم که دويدن سهم کساني است که نمي رسند و رسيدن حق کساني که نمي دوند.!!
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم دی 1388ساعت 10:4  توسط مسعود
|
شیشه پنجره را , باران شست ؟!
اما از دل من چه کسی نقش ترا خواهد شست ؟؟؟
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 17:14  توسط مسعود
|
چرا ما آدمها وقتي يكي از نمعتهاي زيباي ترا از دست مي دهيم تازه يادمون مياد كه چه لطف زرگي به ما
كرده بودی و ما غافل بودیم. . چرا وقتي كه خيلي خيلي دير مي شه ؟! تازه مي فهميم که چقدر زود
گذشت .
خدايم به من توفيق فهميدن يك هزارم از نعمات و موهباتت را ارزاني بدار .
بار الهي ! به حرمت اين شب مقدس .به حرمت انتظار مهدي عزيزت . يوسف زهرايت ؟!
به همه مريضان شفا بده !!!!!.منو هم اگه قابل دونستي ؟؟؟؟؟؟؟
+ نوشته شده در جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 1:46  توسط مسعود
|
در بستر بيماري از گمراه تنها به يوسف زهرا (عج)
هنوز 313 نفر نشدهاند كه نميآيي؟! هنوز ما در حد آمدنت نيستيم؟!
هنوز در گمراهي ام بمانم؟! هنوز تا كِي؟
هنوز بيتو بودن عادت شده؟!
هنوز كسي برايت سجاده وانميكند؟ هنوز بغضي برايت ترك نخورده و گلويي صدا نمي كند؟
هنوز انگار ما بدون حضور تو راحتيم؟! هنوز كسي براي ظهورت دعا نمي كند؟
هنوز تمام دعاهايمان براي حاجت هاي دنياييمان است؟ هنوز از وقتي كه رفتهاي؛ دست گناه، دامن ما را رها نكرده است؟ هنوز دارم كمكم ميميرم؟!
هنوز هم سراغي از ما نميگيري؟ هنوز هم جمعههاي تكراري را فرياد كنم؟!
هنوز هم ما دلت را مي رنجانيم؟ واي... هنوز هم آمدنت را باور نداريم كه اين همه گناه مي كنيم؟!
هنوز هم دليل نيامدنت منم؟! هنوز هم وقتي كارنامه هر هفتهام را مي بيني... گريه مي كني؟!
قربان اشكهايت... هنوز هم هواي من را داري؟!
هنوز هم مادرت چشم انتظار توست؟! هنوز هم؛ آقا كجايي؟ هنوز هم عجل لوليك الفرج؟!
اي پيداي پنهان، رخ بنما و خود را هويدا كن!
اي راز خلقت خداوندي! به جان تو سوگند كه آدم و حوا براي به دنيا آوردن تو طرف از لذات بهشتي بستند و به دنياي خاكي فرود آمدند...
تو كيستي كه همه، تو را مي خواهند و همه ياد تو مي كنند. تو طبيب درد بيدرماني... تو رفيق راهي! تو در آسمان اهلبيت(ع)، خورشيد و ستاره و ماهي! يعني آنچه خوبان همه دارند تو يكجا داري...
هنوز هم بخوانم: چقدر منتظرم من، خدا كند كه بيايي؟!
هنوز هم مسجد جمكران، خيلي شلوغ است؟!
هنوز هم از آن شلوغي و اين همه عاشق، كسي، فقط و فقط و فقط «تو» را از خدا مي خواهد؟!
هنوز هم؛ بس است آقا... دارم از دست ميروم...
مي ترسم اگر دير بيايي تباه شوم و اسير پنجه زشت گناه...
بيا كه به سمت ساقه گندم روانه نشوم و مرتكب كهنهترين اشتباه نگردم...
شايد هم آمدهاي، خيلي هم آمدهاي و من نديدمت ولي آقاجان! به خوبا سر ميزني مگه بدا دل ندارن...؟
امضا: منتظر خسته چشم به راه...
+ نوشته شده در جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 1:37  توسط مسعود
|
در امتداد نگاه تو
لحظه های انتظار شکسته می شود
و بغض تنهایی من
مغلوب وجود تو می شود
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 1:21  توسط مسعود
|
نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 1:21  توسط مسعود
|
قَدْرُ الرَّجُلِ عَلى قَدْرِ هِمَّتِهِ، وَ شُجاعَتُهُ عَلى قَدْرِ نَفَقَتِهِ،
وَ صِداقَتُهُ عَلى قَدْرِ مُرُوَّتِهِ، وَ عِفَّتُهُ عَلى قَدْرِ غِيْرَتِهِ.
ارزش هر انسانى به قدر همّت اوست، و شجاعت و توان هر شخصى به مقدار گذشت و احسان اوست، و درستكارى و صداقت او به قدر جوانمردى اوست، و پاكدامنى و عفّت هر فرد به اندازه غيرت او خواهد بود.
فرموده امام علی (ع)
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 16:30  توسط مسعود
|
یه عالمه حرف ، نشونده بودم نوک زبونم تا وقتی روبروت نشستم دیگه معطل اومدن حرفا نشیم من فقط حرف بزنمو و تو هم فقط بشنوی ، یه عالمه خنده گذاشته بودم توی یه مشتم یه عالمه گریه ام توی اون یکی مشتم تا تو حوصله هر کدومشو داشتی من اول اون یکی مشتمو برات باز کنم . می خواستم نزدیکتر از تمام آدمای دیگه کنارت بشینم اونقدر نزدیک که اگه توی دلمم حرف زدم تو بشنوی .
چقدر برای با هم بودنمون نقشه کشیده بودم که به هم چی بگیم چی کار کنیم ...
من اومدم ، با چه ذوقیم اومدم ، فکر می کردم توهم مثل من تمام دیشبو تا صبح پلکاتو روی هم نذاشتی تا بالاخره صبح بشه و با هم بودنمون شروع بشه ...
من اومدم اما ... اما سرتو خیلی شلوغ بود ، من تنها مهمون تو نبودم تو اونقدر مهمون داشتی که من توی صداشون ، نگاهشون حضورشون گم می شدم ... من تلمبار حرفم هنوز روی زبونم بود اما اونا اونقدر حرف برای گفتن داشتن که من ناخودآگاه حرفای خودمو قورت دادم ،
می گفتن تو غریبی اما این من بودم که اونجا غریبیم می شد ، هر چی نزدیکتر میومدم همه جا شلوغتر می شد ، من می خواستم یه جا برم که فقط من باشم و تو باشی اما نبود ، هیچ جا خالی نبود ... همش چشمامو می چرخوندم تا یه جا چشمای تو رو پیدا کنم که فقط به من زل زدی اما تونگات با همه بود . خب ، خب من یکم غصم گرفت ، فکر می کردم منتظر من بودی اما تو چطور می تونستی وسط اونهمه شلوغی ، وقتی همه دارن اسم تو رو صدا می زنن ، قربون صدقت می رن ، وقتی همه دارن بوسه هاشونو روی وجب به وجب دیوارای خونت می ذارن ، وقتی توی نگاهشون اونهمه عشقو اشک نشسته باز وقت کنی و منتظر من یکی بشینی ...
من اونجا خیلی غریبیم شد فکر کردم اونوسط اصلا دیده هم نمی شم ، منو بگو که خیال داشتم بیام روبروت بشینم اما اون جلوها بیخ تا بیخ آدم نشسته بود حتی نفسامم توی اون جای تنگ جا نمی شد ... از توی شلوغی اومدم بیرون ، می خواستم برم ، بغضم گرفته بود اصلا برای چی اومده بودم ؟؟؟ تو رو از تنهایی نجات بدم یا خودمو ؟؟ اما تو که اصلا تنها نبودی اونهمه عشق اونهمه حرف ... اما تنهایی من چی می شد ؟ حرفای من ؟ دلتنگیای من ؟ دردای من ؟ اشکام ، خنده هام ؟؟ یه چیزی قفسه سینمو فشار می داد نمی دونم ازدحام جمعیت بود یا ... می خواستم برم یعنی رفتمم ، یه جای دور یه کنج دور ، نشستمو کز کردم ... نمی خواستم گریه کنم اما خب گریم گرفت دست خودم که نبود ...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 16:26  توسط مسعود
|